قدم نورسیده مبارک!




فرصت شمار صحبت، کز این دو راهه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
حتی اگر نخوانند ... حتی اگر خاک بخورد، در بیشتر خانه های ایرانی بعد از قرآن کریم در گوشه تاقچه یک کتاب حافظ پیدا می توان کرد. "حافظی که حافظه ماست" ریشه ماست... فرهنگ ماست. همان هر از گاهی هم که از روی تاقچه برمی داریم از باده غزل های نابش مستانه می نو شیم و حالمان خوب می شود. شب های یلدا هر چقدر هم برای اینکه خوابمان نبرد قهوه بنوشیم در آخر برای همه فال حافظ می گیریم... و امروز به بهانه اینکه روز حافظ است از بیست وششی های حافظ دوست - که قطعا از عام هایی است که تا کنون تخصیص نخورده است- می خواهیم یک بیت ( تاکید می شود فقط یک بیت) را که از دید آن ها زیبا ترین بیت از اشعار حافظ است یا آن بیت را می پسندند در قالب نظر برای این مطلب قرار دهند.
روز بزرگداشت لسان الغیب خواجه حافظ شیرازی را گرامی میداریم .
سلام بچه ها. واقعا گل کاشتید و دوره رو رو سفید کردید.

طبق قرار قبلی امروز رفتیم موسسه و ارزاق رو تحویل دادیم. ای کاش میشد خوشحالی چشم های اون بچه های معصوم رو توصیف کرد وقتی که مهربونی شماها رو می دیدن. واقعا ممنونیم از همه دوستانی که تو این کار شرکت کردن. ممنونیم از اونایی که دوست نداشتن اسمشون فاش بشه ولی ما اینجا به رسم امانت اسمشون رو فاش میکنیم! ممنونیم از اونایی که واسه خوشحال کردن بچه های بی سرپرست ارزاق دوستاشون رو خریدن و اهدا کردن. از دوستاشون هم ممنونیم که وقتی فهمیدن هدف کار خیره به اونا تخفیف دادن! از متصدیان حمل و نقل ممنونیم و دست آخر خیلی خیلی ممنونیم از اونایی که ارزاقشون رو اهدا کردن و ما با هیچ کلکی نتونستیم اسامیشون رو گیر بیاریم. بچه ها هر کس که یکی از اهدا کننده های ناشناس رو لو بده (زنده یا مرده) صد دلار به نرخ بازار جایزه میگیره. (بیخود خوشحال نشین. به علت مبهم بودن جعل، این عقد باطله!)
در مورد شماره حساب ها به زودی اونا رو در قالب یک پست مستقل میذاریم تو وبلاگ. سایت موسسه رو هم لینک میکنیم ایشالا. برنامه دیدار با مددجوها هم بستگی به استقبال شما داره. اما فعلا میپردازیم به افشای نام اهداکننده ها.
آقایون عزیز مصلحت خواه (که دانشجوی بهشتیه!)، قربانی (که جدیدا جویباری تخلص میکنه) ، بچه های ۲۰۱: دستجردی سیلی خورده، جاوید صفدری و اسحاق علیدوستی که آروم بی صدا کمک میکردن، وحید دادگستر (که نشون داد مرد عمله!) علی نعمتی کشتلی، عنایت آروند (که مسوول هماهنگی هم بود)و باقرپور و مادربزرگش.علی شیرازی و دار ودسته اش که کارتا رو جمع کردن. مجید واحدی و محسن پورعسگر. علی اقمشه عزیز که اسمشو با دوز و کلک کشف کردیم. داوود کوهگرد و محمود علیدوست که خیلی مرام گذاشتن. آقای سیادتی گل با همکاری حسن. ابوذر داوریان (کی جای خالی داوریان رو حس میکرد؟) هاشم احمدی و مسعود مظلومی عزیز (بچه ها میگن هاشم داره واسه انتخابات بعدی آماده میشه و این کارش هم به اون مربوطه الله اعلم!) مرتضی هاشمی که تاکید کرد اسمش فاش نشه! میثم اکبری و علی سجادی که مثل همیشه مهربون بودن.
همچنین ممنونیم از خانم اسداللهی که تو این کار فعال بودن. خانم مرادی که زحمت کارتا(!) رو کشیدن. خانم امینی و آقای عبدی هم لطف کردن. و ممنونیم از چندتا خانم دیگه ای که اسامیشون رو به ما ندادن.
از همتون ممنونیم.
ایمان دمیری
اشک های مظلومی را دیدیم که از روی گونه هایش میلغزید ... صدایی را شنیدیم که از شدت بغض بی عدالتی ، میلرزید... تلنگر وجدان خود را احساس کردیم که ما را به حق سوق میداد .... وبعداز آن ,در پاسخ به ندای وجدان , به ناگاه خود را درعرصه ای دیدیم که درک جدیت آن کمی برایمان دشوار بود...
با ورود به این عرصه ، دم از حق میزدیم ... لکن محتسب وار عمل کردیم...
به حریم خصوصی واحساسات درون یکدیگر ، بدون اذن وارد شدیم ... آنرا مجروح کردیم ... تخریب کردیم ... و عامدانه آتشش زدیم ....و بعد در اوج ناباوری , بدون هیچ جبران خسارتی صحنه جرم را ترک کردیم ...!
به ماگفتند افشای اسرار خصوصی- بجزموارد خاص – پیگرد قانونی ندارد ... شیطنتمان هورا کشید ... افشا نمودیم ... !
در دعاوی دوستانه مان سوگند دروغ خوردیم ... شهادت دروغ دادیم ....!
گاه هم آرامش یکدیگر را , "مخفیانه " "ربودیم " ... اما گویا دیگر , فنون حرفه ای سرقت را خوب آموخته بودیم ... سرقت ما از دید هر شاهدی مخفی مانده بود ... و هیچ دلیل دیگری هم قادر به اثباتش نبود ... اصل برائت را جاری کردیم ... !
لکن وقتی احترام به اصل برائت به ضررمان بود ... براحتی نقضش کردیم ... بدون دلیل یکدیگر را احضار کردیم ... تفهیم اتهام کردیم ... بدون دلیل مجرم شناختیم ... بدون توجه به دفاعیات و دلایل یکدیگر , حکم دادیم ... یکدیگر را به اشد مجازات محکوم کردیم ... و با وجود عدم قطعیت , ناباورانه اجرایش کردیم ... !
در این مدت باهم بودن , جزائیات را عملا خوب فرا گرفتیم ...
در این مدت رشد معنوی خوبی هم داشتیم... دستورات خدا را -به گمان خود-خوب اجرا میکردیم... نماز می خواندیم ... ذکر میگفتیم ...روزه مستحبی میگرفتیم ... غیبت میکردیم ...!! دل میشکستیم ...!! دروغ میگفتیم ...!! زیرآب یکدیگر را میزدیم ..!!
تمام این ها گذشت ...
ونپرسیم چرابد کردیم ..." پشت سر نیست فضایی زنده ... پشت سر خستگی تاریخ است ...تور در آب بیندازیم ... وبگیریم طراوت را از آب ... "
حال وقت آن رسیده است که ماندنی ترین مصداق ماده 10 قانون مدنی شویم ... بیاییم کنار "صلح " بنشینیم و چای بنوشیم ... !!
باخودمان عهد ببندیم متفاوت باشیم ... دست این وحدت نوپایمان را بگیریم ... کمکش کنیم راه بیفتد ... نوپایمان هنوزناتوان است ... با کمترین تلنگری میمیرد ... مغرورانه گمان نکنیم , که اگر وحدت نوپایمان را کشتیم –عامدانه یا با قصور-... و بعد دلمان برای نوپایمان تنگ شد ...وطاقتمان کم آورد... میتوانیم دست طاقتمان را بگیریم و بالا ببریم ... شاید طاقتمان , طاقت ارتفاع نداشته باشد... از بلندی ترس داشته باشد ... بیفتد و بمیرد ... آن وقت دیگر نه طاقتی خواهد بود ... و نه نوپایی ... !!!ترانه دختر هشت ساله ای بود که در منطقه خاور شهر تهران سکونت داشت. پدرش سال ها پیش خانواده را ترک کرده بود و مادرش برای گذران امور خانواده، ترانه و برادر نه ساله او را به کار در خیابان وامی داشت. ترانه در یکی از خیابان های تهران گل فروشی میکرد و آینده ای مبهم و تاریک در انتظارش بود. دوست همسن ترانه اما مجبور نبود در خیابان کار کند. تعدادی از دانشجویان دانشگاه های تهران با راه اندازی یک موسسه خیریه، ضمن برگزاری کلاسهای مختلف آموزشی و فرهنگی زیر نظر اداره آموزش و پرورش منطقه، به چنین کودکانی از نظر مالی نیز کمک میکردند تا در آینده زندگی سالمی داشته باشند.
مادر ترانه وقتی از وجود این موسسه مطلع شد بلافاصله به آنجا مراجعه کرد. اما موسسه به لحاظ محدود بودن منابع مالی از پذیرش وی عذرخواهی نمود. یکی از اعضای موسسه نیاز مبرم موسسه به منابع مالی را با هم کلاسی هایش در دانشگاه بهشتی در میان گذاشت. یکی از همکلاسی های وی - که از کارموزان ۲۶ی بود- این مطلب را با چند تن دیگر از کاراموزان مطرح کرد. به این ترتیب یک گروه چهار نفره از کاراموزان متعهد شدند که ماهانه مبلغ صدهزار تومان به موسسه کمک کنند. با همین کمک، موسسه امکان حمایت از یک کودک دیگر را پیدا کرد. الان مدتی است که ترانه دیگر مجبور نیست در خیابان های شهر گل فروشی کند...
چند روز پیش که قوه شروع به تحویل سهمیه ارزاق کرد تعدادی از دوستان تصمیم به اهدای ارزاق به این موسسه گرفتند و یک وانت حاوی ارزاق ۸ نفر از کاراموزان تحویل موسسه شد. بعد از این اقدام تعداد دیگری از کاراموزان هم برای سهیم شدن در این امر ابراز تمایل کردند که تعداد آنها تا کنون به ۹ نفر رسیده است. قرار است محموله دیگری از ارزاق روز یکشنبه تحویل موسسه شود. کسانی که تمایلی برای شرکت در این امر دارند لطفا آمادگی خود را در همین وبلاگ اعلام کنند. کسانی که پیشنهاد یا طرح دیگری برای کمک دارند هم میتوانند نظرات خود را عنوان کنند. موسسه، هم نیازمند کمک های شما به صورت ارزاق است و هم نیازمند کمک های مالی شما.
ده ها کودک مثل ترانه منتظرند تا موسسه امکان حمایت از آنها را پیدا کند...
اما در فارسی:حرف ست و حرف ست و حرف!!!!!!(۱)
حکایت مطالب و نظرات وبلاگ ۲۶ی ها شاید مصداق بارز حرف فوق باشه
به هر حال با این شرایط کاری جز حرف زدن هم نمیشه کرد(۲)اما بعضی حرفها ... از دهان گوینده ی اونهاست(۳) مثالا
از سازندگی حرف میزنیم اما نمیدونیم ویرانی کجاست؟؟؟؟؟؟
از آزادی حرف میزنیم اما فقط میدونیم میدون آزادی کجاست؟؟؟؟؟؟
از عدالت حرف میزنیم اما نمیدونیم عدلیه کجاست؟؟؟؟؟؟(۴)
و اما دم از منور الفکری و انتقاد سازنده و احترام به حقوق دیگران و حفظ آبرویی مردم و ...... میزنیم
اما "فقط حرف میزنیم و با حرف هایمان دیگران را میزنیم"(۵)
پی نوشت:
۱ـبر گرفته از کتاب تجارت کاربردی که عجب ... داشت.
۲ـمنظوره نگارنده صرفا شرایط کاراموزی ست و هیچ برداشتی جز این شرعا و قانونا جایز نیست.
۳- همان که میدونی.
۴ـاین وصله ها به ما نمی چسبه.زمانیکه ما برای نظام خالصانه(!) پا میزدیم و یه عده ... زاده ی کارت سبزی ......(ادامه اش رو بی خیال چون زبان سرخ،سر سبز بر باد میدهد)
۵ـحق با شماست.بنده هم فقط حرف میزنم و از اونهایی که سیلی محکمی با این حرفا خوردن عذرخواهی میکنم.
میلاد على بن موسى الرضا،مأواى دلشکستگان و تکیهگاه درماندگان
بر دلدادگان بارگاه و حریمش مبارک باد.
اللهّمَ صَلّ عَلي عَلي بنْ موسَي الرّضا المرتَضي الامامِ التّقي النّقي و حُجَّّتكَ عَلي مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثري الصّدّيق الشَّهيد صَلَوةَ كثيرَةً تامَةً زاكيَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه كافْضَلِ ما صَلّيَتَ عَلي اَحَدٍ مِنْ اوْليائِكَ.
ترجمه:خدایا رحمت فرست بر علی بن موسی الرضا امام با تقوا و پاک و حجت تو بر هر که روی زمین است و هر که زیر خاک، رحمت بسیار و تمام با برکت و پیوسته و پیاپی و دنبال هم چنان بهترین رحمتی که بر یکی از اولیائت فرستادی.
سلام دوستان.
به پیشنهاد یکی از دوستان سوالی مطرح ، و خواسته شده پیرامون این موضوع تبادل نظر صورت بگیرد، و سوال اینکه :
نظرتان در خصوص سیاست عدم جذب دانشجوی دختر در دانشکده چیست؟