نبرد نابرابر

توافق در سحرگاهان!

توافق ژنو:قرارداد ترکمنچای یا صلح حدیبیه؟!

فقط مطلعین به مفاد توافقنامه نظر بدهند......

انتظار فرج از نیمه خرداد کشم......

فردا ۱۴خرداد سالروز وفات پیر جماران است....امام روح ا...کسی که  اگر چه ما در دوران او نزیستیم ولی انگار او همیشه در همه زمانهای بعد از رحلتش   در کنار ما  زندگی میکند.کمتر کسی ست که امام را تحسین نکند...با اینکه زمان رحلتش فقط ۸ماه داشتم ولی انگار سالها او را میشناسم..به این دلیل که نفسش خدایی بود..جز برای رضای خدا حرف نمیزد و عمل نمیکرد..حرفهایش هنوز اشکها را در چشمها جاری میکند...

با اینکه چندان خوشرو هم نبود ولی عاشقان زیادی داشت...استقبال مردم از ایشان در سال ۵۷و بدرقه اشان در سال۶۸ در دنیا نظیر ندارد... .چه چیزی میتواند یک انسان را تا به این حد محبوب کند جز لطف خدای بزرگ...با آن هیبت و غرور در مقابل دشمن می ایستاد  ولی در مقابل خدا و در نمازهای شبش چنان بچه ای میگریست...

واقعا شناخت امام سخت است....

..هنوز هم هرکس میخواهد در میان اکثریت مردم جایگاهی داشته باشد مجبور است خود را خط امامی معرفی کند چه دشمن امام  چه دوستش ...چه برای ریا چه برای خدا...

علتش این است که اندیشه امام و راه او و گفته های او همچنان برترین انیشه و راه و گفته است....برای اینکه مردم هنوز هم طرز فکر و منش حکومت داری او را بهترین میدانند..حتی اگر روی پشت بام  همه خانه ها دیش ماهواره باشد....(منظور از مردم اکثریت مردم است...)

از ۱۴خرداد ده قدم جلوتر برویم به ایستگاه ۲۴خرداد میرسیم....روزی که بازهم انتخاب خواهیم کرد.....و باز هم راه امام را انتخاب خواهیم کرد......................حتی اگر بیشتر تحریممان کنند و حق هسته ای ما را هم به رسمیت نشناسند..!

 

 

اندر فواید گرانی...

مطلب ذیل صرفا جنبه ی طنز دارد..لذا توصیه میشود از سوبرداشتها پرهیز شود...

گرونی که همه دیگه خوب میشناسیمش باعث شده یه تحولاتی تو زندگیمون ایجاد بشه از جمله:

گرونی باعث شده دیگه وقتی یه چیزی رو تو ماهی تابه سرخ میکنیم روغنش دور نریزیم ...فردا دوباره میشه با همون روغن یه غذایی درست کرد!..هرچند ممکنه سرطان زا باشه ولی خوب به هر حال چاره ای نیست!اونجوری اسراف بشه بهتره؟!

گرونی باعث شده وقتی یه آبمیوه میخریم بعد از تموم شدنش توش پر آب کنیم و دوباره بعنوان  آب آبمیوه ! ازش استفاده کنیم...به خودت تلقین کن این همونه...لااقل سعی کن!فوقش اگه تو خونه شکر داشتی توش یه کم شکر بریز دیگه واقعا مثل همون آبمیوه میشه!!

گرونی باعث شده یه پیرهنو انقد بشوریم تا از رنگ تیره به رنگ روشن دربیاد...بالاخره از خریدن پیرهن جدید که بهتره!(با روشن کردن رنگ پیرهن یک قدم در شاد کردن دیگران بردارید! اینم جنبه اخرویش!)

گرونی باعث شده کلا کمتر غذ بخوریم....این در کاهش وزن و چربی و قند خیلی مفیده!به معده بیچاره هم استراحت داده میشه!این بده؟!لا اقل خانما ازین جهت باید راضی باشن!

اصلا با گرونی آمار طلاق میاد پایین...چچوری؟این جوری:گرونی از اول مانع ازدواج میشه و وقتی ازدواجی نباشه طبیعتا طلاق هم سالبه به انتفا موضوع میشه!...فرض کنیم ازدواجی هم صورت بگیره....با این گرونی سکه محاله شوهر همسر مهربان و عزیزتر از جان خودشو طلاق بده!

تازه گرونی در کم شدن آمار تلفات جاده ای هم موثره..چون با گرونی مسافرت کمتر و در نتیجه تصادفات هم کمتر میشه!!

میدونستین گرونی در جلوگیری از اعتیاد جوانان هم نقش بسزایی داره؟!(با گرون شدن جنس  جوانان خود را در برابر اعتیاد بیمه کنید!)

بازم بگم؟!!!

اگه از دوستان کسی هست که قانع نشده باشه که گرونی خوبه ....بیشتر فکر کنه لطفا!!!!به نتیجه میرسه!

موفق و شاد و سربلند باشید....

سوالنامه!

سهام "عدالتت" چقدر است؟و عدالتت سهم چه کسانی میشود؟فقط دیگران؟!

چند بار به "کارشناس" وجدان و "داور"انصاف مراجعه کرده ای؟

"گزارش اصلاحی" به کارت آمده؟

در مواقع تحیر "توقف"میکنی یا سریعا "اظهار نظر"؟

خدا را "شاهد"و "حاکم" بر اعمالت میدانی؟

آیا  وقتی مشکلی پیش بیاید خودت را هم "متهم"میکنی یا فقط دیگران را؟

چقدر  "نظر"هایت  را "تجدید" کردی؟

در "رسیدگی دوباره" به کارهایت "عالی" هستی؟

"اظهارنظر"ت در مورد دیگران از روی دشمنی که نیست؟

"رد "کردن نظر دیگران مایه مباهاتت میشود؟

خودت را که همواره "بی نقص" نمیدانی؟

راستی کارهایت چقدر "هزینه" برای دیگران دارد؟

تا به حال "علیه" دیگران "سند"سازی هم کرده ای؟

اگر نظرت بی "استدلال" باشد رویش پافشاری میکنی؟

و سر انجام چقدر در کارهایت از خدا "استعانت"می گیری ؟

و چقدر از دستور خدا "تبعیت"میکنی؟

و صدها سوال دیگه که از خودم میپرسم و باید زین پس بیشتر بپرسم.....

ولی جواب دادن به این سوالا برام سخته....برای شما چطور؟؟؟؟

(راستی من این مطلبو همینجوری یه هویی نوشتم!..پس اگه نقصی بود که حتما هست به بزرگی خودمو! خودتون ببخشین....هرچند تو این نیم ساعت که نوشتمش تمام سعیمو کردم که ادبیش کنم!!)

بیشتر هدف این بود که این کشتی ان قریب به گل نشسته از شباهتش به "قبرستان"در بیاد...سوالای دیگه ای که به ذهنتون میرسه بفرمایید..

موفق و پیروز و سربلند باشید...

مهمونای سرزده!

فکر کنم 4سال پیش بود در چنین روزهایی...ساعت حدودا 8 شب بود..من به اتفاق ۲ تن از دوستان  روی تخت تو اتاق 284در طبقه سوم واقع در خوابگاه 22بهمن دراز کشیده بودیم ومن هم داشتم کتابی مطالعه میکردم..عقربه های ساعت داشت 20:30 رو نشون میداد که من رفتم اتاق تلویزیون تا اخبار رو به نظاره بنشینم...یه 2-3دقیقه ای به پایان اخبار مونده بود و آخرای اخبار داشت یه گزارشی رو پخش میکرد که من تصمیم گرفتم برگردم اتاق..که ای کاش این تصمیم "کبری"رو نمیگرفتم!!چیزی که بین راه دیدم بماند...الحاصل رسیدم اتاق..درو باز کردم..اتاق به شکل مشکوکی خلوت و خالی بود...رفتم سمت تختم تا کتابو بخونم که....اصل داستان ازین جا شروع میشه.دیدم رو تختم خورده  های شیشه ریخته...از اونجایی که بنده شیشه خورده نداشتم! تعجب کردم..سری بالا کردم و به پنجره اتاق که بالای سرم بود نگاهی انداختم...فهمیدم شیشه از پنجره ست...نمیدونستم چیکار کنم بنا بر این مجددا تعجب نمودم!اثری هم از چیزی مثل پرتقال یا نارنگی روی شیشه پنجره دیدم.بوی نارنج رو حس کردم....یه کم گیج شده بودم...آخه چی شده؟انگار کسی از بیرون  با نارنج شیشه رو شکسته..ولی کی؟برای چی؟بچه ها کجان؟این سوالات تو ذهنم مرور میشد..ولی دریغ از یه جواب..داشتم شیشه هایی که رو تختم بودو  جمع میکردم که ناگهان...ناگهان از طبقات پایین صداهای عجیبی اومد...صدای داد و بیداد چند نفر..اولش فکر کردم بین بچه ها دعوا شده...بعدش فکر کردم بچه ها بعد اخبار دارن میان بالا و دارن با هم شوخی میکنن...این هر دو حدسم اشتباه بود....حس کردم اصحاب صدا دارن میان بالا...دیگه قطعی شد که دعواست نه شوخی!به طبقه ما رسیدن...با دلهره درو باز کردم.صحنه عجیبی بود.عجیب و اکشن و دراماتیک!چیزی مثل فیلمهایی که مسعود کیمیایی میسازه!..همین که درو باز کردم 3مرد خشن و سیاهپوش بدون تعارف! وارد اتاق شدن...چون سیلابی منو  از سر راه برداشتن و سوالاتی با عصبانیت میپرسیدن در حالی که یقه اینجانب در دست آن جانبان بود و داشت پاره میشد و انگشت بنده از تعجب در دهان!سوالاتشون خیلی برام عجیب و غریب میومد...گیج شده بودم...میپرسیدن کی از پنجره داشت بهمون دید میزد؟چرا داشتی نگاه میکردی؟..واز این جور سوالا..منم که از همه جا بی خبر بودم فقط به پیر و پیغمبر قسم میخوردم که من اصلا تو اتاق نبودم و همین الآن رسیدم و قبلش داشتم اخبار میدیم....سوگندها افاقه نمیکرد ..عتاب و خطاب ها شدیدتر شد..یادمه که گردنم هم یه زخم کوچیک برداشت..که اگه شکایت میکردم شاید یکی دوتا شتر گیرم میومد!!...بچه های سویت که اولش ترسیده بودن شروع کردن به جدا کردن و بعدشم حمله به مهاجمین عزیز!در همین جا باید از رشادت های آقای فرقانی (دوره24)تقدیر کنم!........الحاصل آقا!بعد از فروکش کردن ماجرا یکی از دوستان 24ی شکایتی رو علیه مهاجمین تنظیم کرد و من هم بعنوان شاکی به همراه مهاجمین سوار بر ماشین پلیس به کلانتری رفتیم.تا اون موقع ماشین پلیسو انقد از نزدیک ندیده بودم!...مهاجمین که فهمیده بودن من بی تقصیرم تو راه ازم معذرت خواهی کردن..ولی نوشدارو بعد مرگ سهراب بی فایده ست..خلاصه بگم رفتیم کلانتری ..بچه ها هم دمشون گرم خیلی هاشون اومدن کلانتری...مهاجمین هم اون  شبو تو بازداشتگاه آب تگری! میل نمودن...فرداش رفتیم دادسرا..بعضی دوستان میگفتن نباید رضایت بدی..اگه این کارو بکونی آقای مقدس فکر میکنه نقطه ضعف داشتی که رضایت دادی...ولی من دلم واسه متهما سوخت...آخه با دیدن من انگار رییس بانک شهرشونو دیدن! بنا کردن به ماچ کردن!عذرخواهی می کردن و التماس دعا داشتن!..منم بعد از اینکه اثرات عملشونو  نسبت به خودم بهشون گفتم بی توجه به حواشی رضایت دادم...چون وقتی قضیه رو از دید اونا دیدم بهشون تا حدودی حق میدادم...اونا میگفتن  چند نفر از خوابگاه به حیاط خونمون سرک کشیدن.مثل اینکه خانوماشون  روسری سرشون نبود..واسه همین قاطی کردن..البته شک داشتن که از طبقه دوم بود یا سوم!...بعدش مشخص شد که اونا بعد مرگ پدرشون داشتن با هم بگو مگو میکردن..صداشون رفته بالاو بعضی دوستان احتمالا بخاطر کنجکاوی سرک کشیدن...بعد از 4سال ما هنوز نفهمیدیم اون کنجکاو کی بود؟اصلا واقعا کنجکاوی این کارو کرد؟اصلا  کنجکاو داریم؟!یا مهاجمین توهم زده بودن.!بعدش یه شایعاتی مطرح شد که بعدترش معلوم شد بی اساسه..البته باز هم نباید از صهیونیست های خبیث غافل شد!!شاید اونا دسیسه کرده بودن! من که فکر میکنم اونا دچار خطای دید شدن...با مثال هایی که تو جزوه کشف علمی جرم خوندیم بعید نیست ...برای خودم خیلی جالب بود."چون در بلخ گنه کرد آهنگری به شوشتر زدن گردن منو!"(منظورم همون زخم گردنمه).البته  اگه اخبارو تا آخر میدیدم اون بلاها سرم نمیومد!از اون شب نذر کردم که هر شب اخبار بیست وسی رو تا آخر ببینم حتی اگه آخرش گزارش سرزده رو پخش کنه!! اگه حدود ۳دقیقه دیرتر میومدم اتاق این قضایا برام پیش نمیومد..البته فکر کنم تقدیر بود.....

چند روز بعد ماجرا آقایون خرما بدست(بخاطر فوت پدرشون)به اتاقمون اومدنو رسما عذرخواهی کردن.منم بخشیدمشون....

وبلاگمون یا...

امشب تو اتاقمون بحثی شد در مورد ماهیت وجودی این وبلاگ و مضرات اون!..بعضی دوستان را عقیده بر آن است که این وبلاگ چیزی  است شبیه کافی شاپ!(البته نه همه کافی شاپ ها!)یعنی جاییه که زبونم لال بعضی ها برای کارای دیگه ای میان.میگن  وقتی مطلبی از خانوم نوشته میشه چرا آقایون کامنت میذارن؟یا برعکس..میگن چرا کامنت میذارین در حالی که در فضای حقیقی هیچ ارتباطی حتی در حد سلام وعلیک ندارین...اولا باید بگم:هیچ منافاتی نداره که شما با شخصی سلام علیک نداشته باشی یا حتی نشناسیش ولی نسبت به حرفش نظر بدی..تو این همه سایت که مردم نظر میدن و یکی هم ممکنه جواب نظر یکیو  بده .آیا همه مردم باید همدیگرو بشناسن تو فضای حقیقی؟!...ثانیا:اینکه بعضی نظرات جنبه مطایبه داره دوستان منتقد رو به توهم دچارنکنه لطفا...ثالثا:تو این وبلاگ همه همدیگرو به چشم همکار قضایی میبینن نه چیزی که بعضی ها فکر میکنن..اگه هم کسی بخواد طور دیگه ای باشه باید یه حالش تاسف خورد شدیدا..رابعا:شایدم "مومن"! همه را به کیش خود پندارد!!!!.....یکی از منتقدین میفرمود چرا در فلان موردبعضی آقایون  به نفع خانوم ها نظر دادن..البته  این حرف منتقد عزیز ازکسی که حقوق خونده کمی بعیده واقعا...به نظر میرسه این حرف ها کم لطفی باشه به کسایی که این وبلاگو ایجاد کردن..کسایی که با حسن نیت دارن وقت میذارن برای این وبلاگ...وبلاگی که بعدها تبدیل خواهد شد به جایی که میتونیم بهش سر بزنیم و یاد هم بیفتیم...سر آخر اینو هم بگم که حریم ها هم باید رعایت بشه تحقیقا!...موفق و پیروز و سربلند باشید!