ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

مانند ترنجم که خزان است بهارش

 دمسردی دی تازه کند برگ و برم را

نظیری نیشابوری

سلام دوستان بیست و ششی! حقیقتا هر چی از اول هفته تا حالا صبر کردیم که نکنه یه نفر تو حال و هوای شب یلدا تو وب مطلب بذاره فایده نداشت .  حتی قالب وبلاگ رو هم رنگ و لعاب یلدا بهش دادیم ولی انگار نه انگار اونی که آزمون جامع داشته و داره و هنوزم پس لرزه هاشو پشت سر میذاره  یکی دیگه است... آقا نمیخوام پرحرفی کنم فقط خواستم تو بلند ترین شب سال آرزوی توفیق و شادی و سلامتی بکنم برای همه و یک غزل نصفه و نیمه و چندتا عکس خاطره انگیز رو تقدیم کنم ... امیدوارم خوشتون بیاد.

مثل ترنج برگ و برم تازه می شود

یلدا که می رسد جگرم تازه می شود

یک آه چند ساله مرا بر گرفته است

دارد هوای دور و برم تازه می شود

یار قدیمی ام! تو که از راه می رسی

 یک مشت واژه توی سرم تازه می شود

امشب انار و حافظ و فنجان قهوه و...

امشب فروغ در نظرم تازه می شود

"ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" 

فصلی که باز شعر ترم تازه می شود

راستی کیا یادشون میاد؟

      قبل از عمل

 بعد از عمل!

درد دارد...

امروز عصر از کلاس داشتم میرفتم هفت تیر تا از اونجا برم پارک وی. تاکسی منو سمت راست میدون پیاده کرد و واسه اینکه برم ایستگاه از رو پل هوایی رفتم اون سمت میدون. تو ایستگاه ده- بیست نفری تو صف بودن و از تاکسی هم خبری نبود. هوا تاریک شده بود و بارون هم میومد. واسه گذشتن وقت رفتم از سوپری یه رانی گرفتم و زیر سایه بون کنار سوپری مشغول خوردن شدم که یه چیزی تو پیاده رو توجه منو جلب کرد. یه زن چادری وایساده بود اونجا و به هرکی که از کنارش رد میشد آروم یه چیزی میگفت. آدما هم بی تفاوت از کنارش رد میشدن. هم کنجکاو شدم که جریان چیه و هم تعجب کردم؟ این خانم؟ اینجا؟ با این ظاهر ساده؟

کنجکاویم وقتی بیشتر شد که دیدم با چندتا خانوم هم آروم صحبت میکنه و اونا هم مثل بقیه بی تفاوت از کنارش رد میشن.

یه کم که نزدیکتر شدم دیدم یه کاغذ دستشه و هی دستش رو به سمت مردم دراز میکنه. مثل اینکه سعی داشت کاغذ رو به اونا نشون بده. یه پسر جوون اومد کنارش. زنه دوباره دستش رو دراز کرد اما پسره راهش رو کشید و رفت. بعدش هم دو سه نفر دیگه وایسادن و رد شدن.

پیاده رو شلوغ بود. بارون میومد و هوا هم سرد بود. زنه به خانومایی که از کنارش رد میشدن بیشتر نزدیک میشد و سعی میکرد کاغذ رو نشون بده ولی موفق نمیشد. یکی از خانوما موقعی که زنه دستشو برد جلو، زد زیر دستش و با لحنی آمیخته به خشم و ناز گفت: "اه! برو اونور دیگه!". هنوز هم قیافه این خانوم تو ذهنمه. آرایش غلیظ و لباسای عجیب و غریبی داشت. فرض کنید! کفش زرد، شلوار قرمر، مانتو سبز، شال مشکی. این رنگ ها چه ربطی به هم دارن خدا میدونه!

من زیر نور وایساده بودم و وقتی خانوم از جلوم رد شد دیدم سرکار خانوم کفشاش رو با موهاش،شلوار رو با لاک ناخن و رژلب و مانتو رو با سایه چشم و ظاهرا شال رو با کیف ست کردن چون رنگ کیفشون مشکی بود. یکی نیست به اینا بگه بابا کی به این ادا اطوار دقت میکنه؟؟!!! که سه ساعت وقت خودتون رو میگیرین؟ حالت چهره اش طوری بود که بهش میومد از اون دخترائیه که وقتی بحث روشنفکری میشه با عشوه و ناز میگن "ما اونیستیم!" (منظورشون همون اومانیسته!)ودینمونو اپ دیت می کنیم

همینطور که زیر سایه بون وایساده بودم با خودم فک کردم که تو این چند دقیقه چندین نفر پیش این خانومه وایسادن و اگه هر کدومشون 500 تومن بهش داده باشن میشه حداقل 2000 تومن. و اگه هر ساعت 10 هزار تومن گیرش بیاد و روزی ده ساعت وایسه میشه روزی صد هزار تومن و ماهی 3 میلیون تومن یعنی یک و نیم برابر حقوق یه قاضی. بعد به خودم گفتم حالا هی برو اصول فقه و قانون مجازات بخون. اونوقت این وایساده اینجا و ماهی چند میلیون میزنه به جیب. بعد دوباره گفتم نه بابا این دیگه آبرویی نمیمونه واسش. اما چه آبرویی؟ کی به کیه تو این شهر درندشت؟ اما دوباره با خودم فک کردم و دیدم این روزا اصلا کی میتونه کمک کنه؟ فوقش هم که چندتایی پیدا بشن و بخوان کمک کنن صد تومن دویست تومن میتونن بدن نه بیشتر.

تو همین افکار بودم که یه مرد مسن کنار خانومه وایساد. واسه اینکه ببینم چقدر بهش میده آروم آروم بهش نزدیک شدم. خانومه داشت با مرده حرف میزد. بازم کمی جلوتر رفتم تا بتونم مکالمه آرومشون رو بشنوم. هوا هنوز سرد بود و بارون هم میومد.

داشتم از سرما میلرزیدم که صحبت های زنه رو شنیدم. با شنیدن حرفاش یهو خشکم زد. بغض گلومو گرفت و اشک تو چشمام جمع شد. و وقتی به خودم اومدم که کیفم افتاده بود رو زمین.

زن بیچاره فقط دنبال یه آدرس میگشت!


سوالنامه!

سهام "عدالتت" چقدر است؟و عدالتت سهم چه کسانی میشود؟فقط دیگران؟!

چند بار به "کارشناس" وجدان و "داور"انصاف مراجعه کرده ای؟

"گزارش اصلاحی" به کارت آمده؟

در مواقع تحیر "توقف"میکنی یا سریعا "اظهار نظر"؟

خدا را "شاهد"و "حاکم" بر اعمالت میدانی؟

آیا  وقتی مشکلی پیش بیاید خودت را هم "متهم"میکنی یا فقط دیگران را؟

چقدر  "نظر"هایت  را "تجدید" کردی؟

در "رسیدگی دوباره" به کارهایت "عالی" هستی؟

"اظهارنظر"ت در مورد دیگران از روی دشمنی که نیست؟

"رد "کردن نظر دیگران مایه مباهاتت میشود؟

خودت را که همواره "بی نقص" نمیدانی؟

راستی کارهایت چقدر "هزینه" برای دیگران دارد؟

تا به حال "علیه" دیگران "سند"سازی هم کرده ای؟

اگر نظرت بی "استدلال" باشد رویش پافشاری میکنی؟

و سر انجام چقدر در کارهایت از خدا "استعانت"می گیری ؟

و چقدر از دستور خدا "تبعیت"میکنی؟

و صدها سوال دیگه که از خودم میپرسم و باید زین پس بیشتر بپرسم.....

ولی جواب دادن به این سوالا برام سخته....برای شما چطور؟؟؟؟

(راستی من این مطلبو همینجوری یه هویی نوشتم!..پس اگه نقصی بود که حتما هست به بزرگی خودمو! خودتون ببخشین....هرچند تو این نیم ساعت که نوشتمش تمام سعیمو کردم که ادبیش کنم!!)

بیشتر هدف این بود که این کشتی ان قریب به گل نشسته از شباهتش به "قبرستان"در بیاد...سوالای دیگه ای که به ذهنتون میرسه بفرمایید..

موفق و پیروز و سربلند باشید...