دوره ی ۱۲۹ تموم شد ولی چیزی که هیچوقت تو دوره ی ما تمومی نداشت جنگ بر سر منافع بود.جنگی که کسی جوانمردی رو توش رعایت نکرد.جنگی که بعضی ها به هر قیمتی تلاش کردند بخاطر بهتر شدن رتبه شون همه کار بکنن، حتی اگه به قیمت دردسرساز شدن واسه بهترین رفقاشون تموم شه.            تو دانشکده منافع ما باهم در تعارض نبود به همین خاطر این پدیده شایع نبود و عده ای فقط و فقط از سر "انجام وظیفه ی شرعی"  اصطلاحا  "زیراب" بقیه رو میزدن! ولی امان از روزی که پای"نفع شخصی" وسط باشه. اونوقته که عده ای پیدا میشن که اگه بهشون بگی"پسندی که شهری بسوزد به نار/ اگر جه سرایت بود برکنار؟" صاف تو چشات نگاه میکنن و میگن:تازه کجاشو دیدی؟! حاضرم امریکا یه بار دیگه هیروشیما رو با بمب اتمی زیر و رو کنه ولی تو تقسیم یه متر به خونه م نزدیکتر شم!! 

این اتفاق حتی تو دقیقه ی نود دوره ی ۱۲۹هم رخ داد و عده ای معلوم الحال و صد البته عده ای دیگه که تا حالا مجهول الحال بودن و تو این چند روز حالشون معلوم شد، مجددا احساس خطر کردن و با حسابای دو دو تا پنج تای(!) خودشون که همیشه غلط از اب دراومده، سعی کردن با زدن"زیراب" ، "رو اب" و ایضا"میان اب" چندتا از هم دوره ای های عزیزتر از جانشان! اونارو کیلومترها دور کنن و خودشونو نزدیک.   عده ای دیگه از این عناصر معلوم الحال حتی پا رو از این هم فراتر گذاشتن و بدون وجود نفع شخصی اقدام به این کار کردن و به عنوان مثال زیراب یکی از اساتید محبوب که چون دستش شکسته بود و مجبور بود بخاطر گچ دستش جلیقه بپوشه رو طوری زدن که بنده خدا واسه اینکه دستش بره تو استین کت، یه سایز گشادتر می پوشید!

یا نامه ای که بدون اطلاع خیلی ها برای حذف اقای رییسی از هیات اساتید ازمون جامع کیفری نوشتن و روز ازمون جامع با این جمله ی ایشان مواجه شدکه:"تیرتون به سنگ خورد" و ما بودیم و چشمهایی که از خجالت به کفپوش اتاق خیره شده بود.

مساله ی اعلام غیبت های بعضی از بچه ها به اقای موحدیان هم که از بس زشت و دور از انتظار بود،که اصطلاحا قلم از شرح و تفصیل اون شرم داره. الاماشاالله مثال بسیار و حوصله کم.

 نمیخوام بیشتر از این باعث رنجش چشماتون شم فقط هرکاری کردم نتونستم این افرادو درک کنم و بفهمم درد کسانی که این کارارو میکنن چیه و چه توجیهی واسش دارن و لایق چه صفتی هستن؟