اولین روز کاری من

روز اول کار در دشت آزادگان (سوسنگرد) پس از تودیع و معارفه  و  سلام و علیک خدمت دادستان عزیز!! چون شعبه اجرای احکام و دادیاری سوم همزمان اداره میشد بنده به عنوان دادیار اجرای احکام  وارد شعبه دادیاری شدم. جایی که آفای نوروزی از بچه های گل دوره 22 اونجا بود. با ورود من آقای نوروزی مهر اجرای احکام رو در اختیار بنده قرار داد و پس از چند توصیه کوتاه رفت اتاق خودش. هنوز روی صندلی ننشسته بودم که یک خانم تماما سیاه پوش که غم تمام وجودش رو گرفته بود اومد داخل شعبه و گفت: "آقای قاضی در مورد پسرم که کشته شده هم دادگاه اینجا هم دادگاه اهواز حکم دادن چرا اجراش نمیکنید؟ اینم حکمش!"  جرات نگاه کردن به رای رو نداشتم. کل وجودم به لرزه افتاد. یعنی چی؟ اولین پرونده؟ حالا چجوری اجراش کنم؟ گفتم من نمیدونم پروندتون چیه از مدیر سوال کنید ببینم چرا تا حالا اجرا نشده؟ وقتی مدیر اومد و برام توضیح داد که پسر این خانوم رو یه پسر 14 ساله کشته و دادگاه هم عاقله رو محکوم کرده به پرداخت دیه نفس راحتی کشیدم و زیر برگه نوشتم طرفین جهت صلح و سازش به شورای حل اختلاف معرفی شوند. اینجا بسیاری از پرونده ها با صلح و سازش حل میشه. معروفه که رونوشت تمام ارجاعات دادستان به بازپرسی به یکی از بزرگان اینجا به نام آقا سید عباس هم میرسه. از جمله پرونده های قتل، منافی عفت، زنا و حتی تقسیم ارث! مثلا چند روز پیش دختر و پسری رو به اتهام منافی عفت میگیرن و پس از ارجاع به شعبه 102 جزایی بلافاصله جهت مشورت با سید تماس گرفته میشه و سید تقاضا میکنه که پسر فعلا بازداشت باشه و دختر هم بره خونه خود سید! شوخی نمیکرد چون چند روز قبل از اون یه قتل عمدی اتفاق افتاده بود که میگفتن مربوط به پدری میشه که بعد از اینکه میفهمه دخترش با یه پسر ارتباط داره سر دخترش رو میبره و داخل گونی میندازه و خودشو تحویل نیروی انتظامی میده. از دیگر موارد قابل ذکر اینه که اینجا سر و کله ی وکلا فقط در مرحله اجرای احکام پیدا میشه و تنها کار وکلا هم درخواست مرخصی، اعمال ماده 277 و 696 و آزادی مشروطه و از این قبیل امور. نکته جالب دیگه هم اسامیه. نهال مزرعه! عطیه که اسم مرداست و "عکلو"!! در مورد فضای شهر هم به امید خدا در یه مطلب دیگه توضیح میدم. در آخر هم در مورد کار خلاف قانونی بگم که چند روز پیش انجام دادم! پدری با 5تا از پسراش به خاطر منازعه محکوم به زندان شده بودن و وقتی که گفتم هر 6 تا باید برید زندان برام توضیح دادن که ماها نون آور خانواده ایم و اگه با هم بریم زندان چندسر خانواده بی مرد میشن. منم تنها راه حلی که به ذهنم رسید این بود که فعلا پدر رو با یک متاهل و یک مجرد فرستادم زندان تا اینا که اومدن بیرون اون سه تای دیگه رو بفرستم زندان!!! والسلام

اگر

اگرمن شارع مقدس بودم.........

درد دارد...

امروز عصر از کلاس داشتم میرفتم هفت تیر تا از اونجا برم پارک وی. تاکسی منو سمت راست میدون پیاده کرد و واسه اینکه برم ایستگاه از رو پل هوایی رفتم اون سمت میدون. تو ایستگاه ده- بیست نفری تو صف بودن و از تاکسی هم خبری نبود. هوا تاریک شده بود و بارون هم میومد. واسه گذشتن وقت رفتم از سوپری یه رانی گرفتم و زیر سایه بون کنار سوپری مشغول خوردن شدم که یه چیزی تو پیاده رو توجه منو جلب کرد. یه زن چادری وایساده بود اونجا و به هرکی که از کنارش رد میشد آروم یه چیزی میگفت. آدما هم بی تفاوت از کنارش رد میشدن. هم کنجکاو شدم که جریان چیه و هم تعجب کردم؟ این خانم؟ اینجا؟ با این ظاهر ساده؟

کنجکاویم وقتی بیشتر شد که دیدم با چندتا خانوم هم آروم صحبت میکنه و اونا هم مثل بقیه بی تفاوت از کنارش رد میشن.

یه کم که نزدیکتر شدم دیدم یه کاغذ دستشه و هی دستش رو به سمت مردم دراز میکنه. مثل اینکه سعی داشت کاغذ رو به اونا نشون بده. یه پسر جوون اومد کنارش. زنه دوباره دستش رو دراز کرد اما پسره راهش رو کشید و رفت. بعدش هم دو سه نفر دیگه وایسادن و رد شدن.

پیاده رو شلوغ بود. بارون میومد و هوا هم سرد بود. زنه به خانومایی که از کنارش رد میشدن بیشتر نزدیک میشد و سعی میکرد کاغذ رو نشون بده ولی موفق نمیشد. یکی از خانوما موقعی که زنه دستشو برد جلو، زد زیر دستش و با لحنی آمیخته به خشم و ناز گفت: "اه! برو اونور دیگه!". هنوز هم قیافه این خانوم تو ذهنمه. آرایش غلیظ و لباسای عجیب و غریبی داشت. فرض کنید! کفش زرد، شلوار قرمر، مانتو سبز، شال مشکی. این رنگ ها چه ربطی به هم دارن خدا میدونه!

من زیر نور وایساده بودم و وقتی خانوم از جلوم رد شد دیدم سرکار خانوم کفشاش رو با موهاش،شلوار رو با لاک ناخن و رژلب و مانتو رو با سایه چشم و ظاهرا شال رو با کیف ست کردن چون رنگ کیفشون مشکی بود. یکی نیست به اینا بگه بابا کی به این ادا اطوار دقت میکنه؟؟!!! که سه ساعت وقت خودتون رو میگیرین؟ حالت چهره اش طوری بود که بهش میومد از اون دخترائیه که وقتی بحث روشنفکری میشه با عشوه و ناز میگن "ما اونیستیم!" (منظورشون همون اومانیسته!)ودینمونو اپ دیت می کنیم

همینطور که زیر سایه بون وایساده بودم با خودم فک کردم که تو این چند دقیقه چندین نفر پیش این خانومه وایسادن و اگه هر کدومشون 500 تومن بهش داده باشن میشه حداقل 2000 تومن. و اگه هر ساعت 10 هزار تومن گیرش بیاد و روزی ده ساعت وایسه میشه روزی صد هزار تومن و ماهی 3 میلیون تومن یعنی یک و نیم برابر حقوق یه قاضی. بعد به خودم گفتم حالا هی برو اصول فقه و قانون مجازات بخون. اونوقت این وایساده اینجا و ماهی چند میلیون میزنه به جیب. بعد دوباره گفتم نه بابا این دیگه آبرویی نمیمونه واسش. اما چه آبرویی؟ کی به کیه تو این شهر درندشت؟ اما دوباره با خودم فک کردم و دیدم این روزا اصلا کی میتونه کمک کنه؟ فوقش هم که چندتایی پیدا بشن و بخوان کمک کنن صد تومن دویست تومن میتونن بدن نه بیشتر.

تو همین افکار بودم که یه مرد مسن کنار خانومه وایساد. واسه اینکه ببینم چقدر بهش میده آروم آروم بهش نزدیک شدم. خانومه داشت با مرده حرف میزد. بازم کمی جلوتر رفتم تا بتونم مکالمه آرومشون رو بشنوم. هوا هنوز سرد بود و بارون هم میومد.

داشتم از سرما میلرزیدم که صحبت های زنه رو شنیدم. با شنیدن حرفاش یهو خشکم زد. بغض گلومو گرفت و اشک تو چشمام جمع شد. و وقتی به خودم اومدم که کیفم افتاده بود رو زمین.

زن بیچاره فقط دنبال یه آدرس میگشت!