سوال

سلام بیست و ششی های عزیز و ارجمند. امیدوارم حال همه خوب باشه. 

اخیرا در دادسرا دو مسئله  جالب برخورد کردم که مشتاقم نظرات راهگشای شما دوستان عزیز رو هم بدونم.

اول اینکه به نظر شما  آیا صرف صدور کیفر خواست  مجوز صدور قرار امتناع از رسیدگی هست یا خیر؟ به بیان مفصل تر یکی از دادیاران وقت دادسرا که اکنون سمت دادرس شعبه جزایی رو داره حسب ارجاع دادستان صرفا مبادرت به صدور کیفر خواست در پرونده ای  میکند که دادیار دیگری یا بازپرس قرار مجرمیت اون رو صادر کرده. آیا دادرس میتونه با این استدلال که قبلا کیفر خواست زده قرار امتناع از رسیدگی صادر کنه؟

مورد دوم ؛ چنانچه یکی از وراث با علم و اطلاع  ملک متعلق به غیر را در ماترک متوفی قرار بده  و اون ملک را تقسیم کنه مرتکب جرمی شده یا خیر؟ اگر پاسخ مثبت است کدام عنوان مجرمانه بر اون صدق میکنه؟ مفصل تر اینکه در این پرونده پدر خانواده که به رحمت خدا رفته در زمان حیات هزار متر از پنجاه هزار متر زمینش رو به شاکی انتقال داده و فقط پسر بزرگ آن مرحوم از انتقال اون خبر داشته. بعد از فوت پدر ورثه طی توافقی زمین ها رو تقسیم میکنند و این هزار متر زمین متعلق به شاکی در سهم یکی از خواهر ها قرار میگیره. خواهر هم بعد از تقسیم زمین رو به دیگری منتقل میکنه و در حال حاضر هم در طرح شهرداری قرار گرفته و داره بلوار میشه. الان آقای شاکی اومده از پسر بزرگ خانواده شکایت کرده . نظر شما چیه؟

منتظر نظرات ارزشمند شما هستم. 

کیا نکته رو گرفتند؟

ای ایران ای مرز پرگُهرای خاکت سرچشمهٔ هنر
دور از تو اندیشهٔ بَدانپاینده مانی تو جاودان

ای دشمن اررررر......

(صدا قطع شد!!!!)

یادش بخیر

بوی بال کبوتر

امشب از فرط  نا مردمی ها، گرگ ها نیز سنگر گرفتند

کودکان محل خانه ای را، مثل خورشید در بر گرفتند

کودکان شیر خود را  نخوردند، شیر را بر در خانه بردند

دست های یتیمان کوفه، بوی بال کبوتر گرفتند

آه، امشب تمام درختان، ـ نخل های تنومند کوفه ـ

جای آن مردم بی مروت، دست اندوه بر سر گرفتند

قتل مولای عشق و عدالت، عبرتی بر تمام جهان است

آه، این کوفیان با چه قیمت، باز یک پند دیگر گرفتند؟

یک پرونده حقوقی با موضوع تصرف عدوانی!

سلام دوستان.

از همون لحظه اولی که بنده وارد دادسرای بیجار شدم روزی نبوده که پرونده ای با موضوع تصرف عدوانی، مزاحمت ملکی یا ممانعت از حق به من ارجاع نشه. دربعضی از این پرونده ها فروضی مطرح میشد  که نه تنها برای من بلکه برای سایر همکارای با سابقه تازگی داشت. اخیرا با یکی از این پرونده ها درگیر هستم که موضوع را مطرح میکنم و از دوستان ممنون میشم اگر نظرات ارزشمندشون رو در این خصوص و راهکار ها و مسیر هایی رو که در پرونده میشه دنبال کرد ارایه بدن.

شخص الف (شاکی)  زمینی را که دارای نسق زارعانه است از شخص ب برای مدت 5 سال اجاره  و در این پرونده از آقای ج که برادر ب است شکایت تصرف عدوانی از طریق شخم زدن زمین کرده است. اولا آیا الف که در واقع مستاجر است حق طرح شکایت تصرف عدوانی را دارد یا نه؟

ثانیا آقای ج ( مشتکی عنه) ضمن پذیرش شخم زدن، مدعی شده زمینی که از سوی برادرش یعنی (ب) به شاکی اجاره داده شده ارث پدری بوده و برادرش بدون اجازه سایر وراث  و قبل از تقسیم زمین را اجاره داده است. این مسئله مورد پذیرش برادرش (ب) می باشد و می گویدکه هر کدام از وراث قطعه ای از زمین ها را در تصرف داشته و تقسیم نامه رسمی هم وجود نداشته و حالا که من آمدم زمین را اجاره دادم برادرم مدعی شده است.

نکته قابل ذکر اینکه مشتکی عنه علاوه بر قطعه زمین مورد اختلاف زمین های دیگری را هم که از ارث پدری بوده شخم زده است و زمین متنازع فیه را هم در سال دوم قرارداد اجاره شخم زده.

سعی کردم تا جایی که بشه خلاصه طرح موضوع کنم. منتظر نظرات راهگشای دوستان هستم.

عصر سرد سرآمد اسطوره ها

سلام به همه.

نمیدونم مطلبی که میخوام عنوان کنم چقدر مرتبط با فضای وب هست  و ایضا چقدر با مذاق دوستان سازگار! ولی یهو این مطلب به ذهنم خطور کرد که چند وقتیه که نسل اسطوره هامون دارن تموم میشن! البته  این قضیه خیلی ملموسه و مسلما همه به اون توجه کردید.

نمیدونم ما دهه شصتیا چه خاصیتی داریم که همه این اتفاقات هم داره هم زمان با عنفوان جوانی ما اتفاق می افته! و مطمئنم اگر از پدرانمون و نسل های گذشته مون این قضیه رو مطرح کنیم تنها چیزی که متوجه ما میشه انگشت ترسناک اتهام بی تدبیری! خامی! بی بصیرتی! بی مسئولیتی! تفاوت فاحش با نسل های گذشته! بی آرمانی و این حرف هاست که البته همه این موارد هم مردود نیست. بگذریم از بحث حاشیه ای و بریم سر موضوع اصلی ...

منظورم از "اسطوره" نه افسانه و اسطوره به معنای مصطلح بلکه همانیست که این روز ها "حماسه" رو معنا میکنند!!با روشن شدن این مطلب شاهد مثالی از ورزش میارم و البته پرطرفدارترین رشته ورزشی اون هم فوتبال! انگار همین دیروز بود که تیم ملی فوتبال خودش رو برای بازی های جام جهانی 2006 آلمان آماده می کرد. بعد از صعود مقتدرانه به جام جهانی، تیم روپا و آماده ی ما که به زعم خیلی ها یکی از بهترین تیم ملی های تاریخ فوتبالمون بود با چندتا لژیونر و ترکیبی از بازیکنای جوون و با تجربه در کنار یک مربی موفق، کانون توجه یک ملت شده بود. فدراسیون وقت هم اونقدر خوب کار کرده بود که توقعات مردم را بسیار بالا ببره تا جایی که بتونیم با پرتغال و مکزیک رقابت کنیم ولی نشد که نشد! همه یادشونه که فردوسی پور چجوری گفت : "خداحافظ جام جهانی...خداحافظ برانکو و... شاید خداحافظ علی دایی". از اون به بعد نسل طلایی فوتبالمون یکی یکی از فوتبال خداحافظی کردند و مهره های قابلی جایگزین اون ها نشدند... این روند خداحافظی همینجور ادامه داشت تا همین چند روز پیش که مهدوی کیا و علی کریمی از فوتبال خداحافظی کردند ولی فوتبالمون همچنان داره به ناکامی هاش ادامه میده... 

البته خیلی ها رو هم خداحافظیشون دادند! و اینچنین عصر سرد سرآمد اسطوره ها شکل گرفت! نمیدونم توی این زمینه هم آیا ما دهه شصتیا مقصر بودیم یا نه!

اصولا اسطوره ها و حماسه ها همیشه با هم عجین بودند. به طوری که انسانهای اساطیری حماسه آفرین بودند. امسال هم سال حماسه است. سال حماسه سیاسی و اقتصادی که از جانب مقام معظم رهبری دامت برکاته نامگذاری شده و قطعا وجه تسمیه اش هم چیزی جز انتخابات مهم پیش رو نبوده .

از زمان آغاز ثبت نام کاندیداتوری ریاست جمهوری تا لحظه آخر شور و هیجان انتخاباتی خوبی بر کشور حاکم بود. عده ای اعم از چهره ها آشنا  و با تجربه و جوون های پر انرژی ثبت نام کردند و بالاخره شورای محترم نگهبان قانون اساسی هم اسامی نامزد های واجد شرایط ریاست جمهوری رو اعلام کرد تا زمینه تحقق حماسه آفرینی ملت رو ایجاد کرده باشه . . . امید آنکه زین پس عصر سرد سرآمد اسطوره ها تموم بشه .

انشاء الله.

محمد رضا عرب میستانی

 

سلام دوستان عزیز بیست و ششی.

این کوچولوی خوشکل دوست داشتنی که می بینید محمد رضا عرب میستانی، نی نی مهدی آقای عرب میستانی( دومادمون) و سرکار خانم رحمان زاده  است که حدودا دو ساعته که وارد پنجمین روز از زندگیش شده ... ماشاء الله می بینین چقدر نازه؟

 ضمن عرض تبریک به پدر و مادر محترمش و خانواده هاشون (به خصوص خانواده محترم رحمان زاده که اولین نوه شون هم هست) براشون آرزوی سلامت و خیر و برکت در زندگیشون داریم...  

راستی به نظرتون به کی رفته؟ باباش یا مامانش؟

 

لالا  لالایی لالا  لالایی

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

مانند ترنجم که خزان است بهارش

 دمسردی دی تازه کند برگ و برم را

نظیری نیشابوری

سلام دوستان بیست و ششی! حقیقتا هر چی از اول هفته تا حالا صبر کردیم که نکنه یه نفر تو حال و هوای شب یلدا تو وب مطلب بذاره فایده نداشت .  حتی قالب وبلاگ رو هم رنگ و لعاب یلدا بهش دادیم ولی انگار نه انگار اونی که آزمون جامع داشته و داره و هنوزم پس لرزه هاشو پشت سر میذاره  یکی دیگه است... آقا نمیخوام پرحرفی کنم فقط خواستم تو بلند ترین شب سال آرزوی توفیق و شادی و سلامتی بکنم برای همه و یک غزل نصفه و نیمه و چندتا عکس خاطره انگیز رو تقدیم کنم ... امیدوارم خوشتون بیاد.

مثل ترنج برگ و برم تازه می شود

یلدا که می رسد جگرم تازه می شود

یک آه چند ساله مرا بر گرفته است

دارد هوای دور و برم تازه می شود

یار قدیمی ام! تو که از راه می رسی

 یک مشت واژه توی سرم تازه می شود

امشب انار و حافظ و فنجان قهوه و...

امشب فروغ در نظرم تازه می شود

"ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" 

فصلی که باز شعر ترم تازه می شود

راستی کیا یادشون میاد؟

      قبل از عمل

 بعد از عمل!

به پایان آمد این دفتر

امروز دوشنبه بود و آخرین روز رسمی کلاس های دوره ما صدو بیست و نه ای ها !! به همین راحتی تموم شد... جالبه! اولین روز تشکیل دوره هم دوشنبه بود! دوره ما ابتدا با نوزده نفر کارآموز شروع شد و بعد از دو هفته - جالبه که بدونید اون روز هم دوشنبه بود-  چهارده نفر از دوستامون که همون کارت سبزی ها (یادم نیست تو تقسیم بندی دستجردی از سرباز ها تو دسته اول  قرار می گرفتند یا دوم) بودند به دوره ملحق شدند و دوره با سی و سه نفر به طور جدی ادامه پیدا کرد. این اتفاق برای ما بیست و ششی ها خوشایند بود چون علاوه بر اینکه در کنار تعداد بیشتری از بچه ها بودیم باعث میشد میون کارآموزای دوره های آزاد و بقایای بیست پنجی های عزیز تر از جان – که به زعم همه بیست و ششی ها همیشه سایه شون سنگینی میکرده- یه خورده فضای آموزش و ساختمون ملک رو متعلق به خودمون بدونیم و احساس غربت نکنیم. حالا ببین وقتی صدو سی و پنجی ها- که از امروز مجبورند عزیزان بیست و هفتی رو تحمل کنند- اومدند دیگه چقدر کیفور شدیم.

 از تبعات مثبت الحاق دوستان به دوره که بگذریم اولین تغییر ملموس و محسوس تغییر جای کلاس از ساختمون بغلی ملک! به اون کانکس ته ساختمون ملک بود...طبق روال معمول دوره ابتدا کلاس های علمی رو باید میگذروندیم... هنوز نه امتحانی بود نه حساسیتی و نه رقابتی و نه ... بگذریم! اون موقع هنوز خبری هم از ابلاغ کارآموزی تو دادگاهها نبود و صبح و عصر کلاس  داشتیم... یکی دوماه اول دوره به همین منوال گذشت و نوبت به امتحانات رسید و ما هم غافل از همه چیز طوری برنامه ریزی کردیم که فقط هفته ای یه امتحان بدیم همین بی برنامگی و عدم توجه به تذکرهای دلسوزانه نماینده وقت! باعث شد که این آخر دوره ای پدرمون در بیاد و با هفته ای چهار پنج تا امتحان، این فشار همه جانبه ای را که خیلی شنیده بودیم به عینه ببینیم و تحمل کنیم. بعد از کلاسای علمی نوبت کارگاهها بود که برای ما ابتدا بیشتر کارگاههای حقوقی بود و این آخر کاری هم کارگاههای کیفری. این چیزا رو همتون میدونید ولی چیزی که هست...

 دوره ما‌؛ تموم شد ...!!! با همه خوبی ها و بدی هاش.. با همه این فشار ها و استرس های قبل خیلی از همین امتحانایی که به شکل به قول ایمان خیلی ناپلئونی سرو تهش رو هم می آوردیم و بعدش به اون ترس و استرس پوزخند میزدیم ... خدا وکیلی امتحانای کارگاهی ما رو باید تو تاریخ ثبت کنن البته خالی از لطف هم نبود!!...جا داره از هاشم احمدی عزیز ولایی یاد کنم که با نماینده دوره دائم قربون صدقه هم می رفتند  و همین طور از محمد امین انصاری( همون حسن خودن) که به قولش ما نشون دادیم که میشه یک سال بدون هیچ گونه همدلی و تفاهمی با هم بود!!!  از اسحاق رسولی محجوب و ماخوذ به حیا که نمونه واقعی یه کارآموز منظم موفق بود و همین طور از محمود علیدوست که انصافا تو دوره نشون داد حقش بوده جزء کاندیدای قاضی ترین جشن فارغ التحصیلی باشه (البته رکورد دار همه بازی های اندروید هم هست! ما هنوز امیدواریم سارق اون گلکسی نوت نازش به چنگال قانون بیفته و سزای عملش رو ببینه!) محسن پور عسکر، که تا یاد دارم از ترم اول دانشکده تا الان همیشه کمبود خواب داشت -البته بچه پرتلاش و سخت کوشی هم هست-. آقا مجید واحدی که تو دوره هم مثل دانشگاه حرف نداشت...راستی مجید! یادم نرفته پایه گذار وبلاگ بیست و ششی ها به نوعی تو علی شیرازی بودید!!!  ایمان رحیمی که بچه ناف تهران بوده و هست و اصلا هم با جابجایی امتحانات مخالفت نمی کرد! صابر ملایی بچه جیرفت که اصولا چراغ خاموش حرکت میکرد و هیچ رقمه تو کتش نمیرفت که کرمان... علی شیرازی که واقعا نمیدونم چی باید بگم که حق مطلب در موردش ادا بشه. ابوذر داوریان دوست داشتنی که انصافا تو نمرات کارگاهیش کولاک کرد و تو دوره  بر خلاف دانشکده هیج پست و سمتی هم نداشت. علیرضا نوریان که دغدغه اصلیش علم  بود و دانشگاه - الحق هم پیشرفت درخوری داشته- داوود کوهگرد دوست داشتنی که چهره خنده روش همیشه خواستنی ترش میکنه  ...

همینطور باید یاد کنم ازبچه های اون گروه یعنی گروه الف.حسن کمالی نماینده سابق که انصافا کارای گنده ای انجام داد و به قولی فرا تر از انتظار بود.  آرزوی سلامتی برای خودش و خانوادش به خصوص برای دختر خوشکلش داریم. سید حسن میر کمای محجوب و ساده که اصلا لهجه نداشت و کامل تهرانی صحبت میکرد! محمد رضا وقایعی نفر اول دوره که عشق سمنان بود و آخر کاری دوره رو جمع و جور می کرد. دعا میکنیم همونجور که دلش میخواد خدا یه دوقلو بهش بده . محمد امین عبدی با مرام که فکر کنم یه معذرت خواهی بهش بدهکارم که البته خیلی کارش درست تر از این حرفاست. حمید صفدری که تو دوره متاهل شد و هر هفته در رفت و آمد به سمنان بود و مهدی ابراهیمی که به راحتی شاخ غول اختبار شکوند وهیئت اختبار رو با پاسخ ها انگشت به دهن گذاشت. سید مهدی قره سید هم که خیلی شاعره ولی خودش را به ناشاعری میزنه( راستی سید! اون شعر مشترکمون چی شد؟)  محمود نوذری که حضورش کم رنگ تر از دانشکده بود! مسعود مظلومی نجیب که کتش خیلی خوشکل بود و خدایشش دویست و سی هزار تومن می ارزید و بچه ها بیخود اذیتش می کردند.حمید افکار و سید مهدی حسینی هم که تو دوره متاهل شدند و بار زندگی و ارشد و دوره را یه جا  به دوش می کشیدند . جزوه نویسی حمید تو دوره هم ادامه داشت و به حق باید بگم که خیلی هم خوب جزوه مینویسه- اینو از کسی میشنوید که تو دوره جزوه نویس شده بود و نوشته هاش رو با جزوه های افکار مقایسه میکرد-  سید مهدی عید غدیر هر سال به همه عیدی میداد  نمیدونم امسال چه فرقی کرده بود که عیدی نداد !! هرچی فکر میکنم نمیدونم در مورد احمد رسولی چی بگم ولی تا اسم احمد میاد چهره خندونش جلوی چشام نقش می بنده و افشین ایزدیان هم که در اوصافش دلبستگی شدیدش به شیراز و تسلطش بر قوانین و استعدادش در قضاوت را باید گفت... راستی دوره ما نسبتا زیاد غیر بیست و ششی داشت ... ابتدا میخوام اسم دکتر منصور پرکاله عزیز رو بیارم که که هم به کسوت و هم به دانش مقدم بر همه هست... پسر اهل حال و با مرام و خیلی خوش طبع و اهل ذوق ... یاد روزایی که با هم ته کلاس شعر میخوندیم بخیر... محمد مظفری که هر جا باشه به اذعان و اعتراف همه پسر دوست داشتنی و مودبی هست و همینطور رفیق همیشگی اش حمزه قربانی که از بیست پنجی های پیروز عرصه اختبار با سلطانی بود ... البته بیست و پنجی های دوره ما خیلی با حال بودند اصلا نمی شد بهشون گفت بیست و پنجی! نمونش همین یعقوب دادگر خودمون که اولین بابای دوره هم بود و آرزوی سلامتی میکنیم برای خودش و یکتای خوشکلش . . . و اما حمید سیادتی نسب که هرچند بیست و پنجی بود ولی مطمئنم تو بیمارستان اشتباهی شده چرا که از همه بیست وششی ها بیست و ششی تر بود... یه جنتلمن تمام عیار.برای همه جزوه کپی میزد و جالب تر اینکه همین الان که ازملک با هم اومدیم بیرون داشت میگفت: حامد من وقتی بیست و پنج تموم شد بی تفاوت بودم ولی حالا که 129 داره تموم میشه خیلی ناراحتم و دلم برای همه بچه ها خیلی تنگ میشه . . .  

بچه ها! ما داریم میریم . . . این دم آخری هم نخواستم از دل شکستن ها و نا ملایمی ها و مسایلی از این جنس بگم و که بسیار گفته اند و بسیار شنیده ایم... به هر حال گفتن نداره... ترجیح میدم از این به بعد هم به خوبی های این مدت فکر کنم . . . قصد این نوشته هم طلب حلالیتی بود از همه دوستان و التماس دعایی – به خصوص در این شب های عزیز- که بسیار محتاجیم اگر بدرقه مان کنید . . .

اگر بد نوشتم به خاطر این بود که باید مطلب امروز می رسید و با عجله نوشتم ...آخه امروز دوشنبه بود! 

زیاده عرضی نیست الا اینکه من در باره همه نوشتم و در مورد خودم را هم می شنوم. . .