فکر کنم 4سال پیش بود در چنین روزهایی...ساعت حدودا 8 شب بود..من به اتفاق ۲ تن از دوستان  روی تخت تو اتاق 284در طبقه سوم واقع در خوابگاه 22بهمن دراز کشیده بودیم ومن هم داشتم کتابی مطالعه میکردم..عقربه های ساعت داشت 20:30 رو نشون میداد که من رفتم اتاق تلویزیون تا اخبار رو به نظاره بنشینم...یه 2-3دقیقه ای به پایان اخبار مونده بود و آخرای اخبار داشت یه گزارشی رو پخش میکرد که من تصمیم گرفتم برگردم اتاق..که ای کاش این تصمیم "کبری"رو نمیگرفتم!!چیزی که بین راه دیدم بماند...الحاصل رسیدم اتاق..درو باز کردم..اتاق به شکل مشکوکی خلوت و خالی بود...رفتم سمت تختم تا کتابو بخونم که....اصل داستان ازین جا شروع میشه.دیدم رو تختم خورده  های شیشه ریخته...از اونجایی که بنده شیشه خورده نداشتم! تعجب کردم..سری بالا کردم و به پنجره اتاق که بالای سرم بود نگاهی انداختم...فهمیدم شیشه از پنجره ست...نمیدونستم چیکار کنم بنا بر این مجددا تعجب نمودم!اثری هم از چیزی مثل پرتقال یا نارنگی روی شیشه پنجره دیدم.بوی نارنج رو حس کردم....یه کم گیج شده بودم...آخه چی شده؟انگار کسی از بیرون  با نارنج شیشه رو شکسته..ولی کی؟برای چی؟بچه ها کجان؟این سوالات تو ذهنم مرور میشد..ولی دریغ از یه جواب..داشتم شیشه هایی که رو تختم بودو  جمع میکردم که ناگهان...ناگهان از طبقات پایین صداهای عجیبی اومد...صدای داد و بیداد چند نفر..اولش فکر کردم بین بچه ها دعوا شده...بعدش فکر کردم بچه ها بعد اخبار دارن میان بالا و دارن با هم شوخی میکنن...این هر دو حدسم اشتباه بود....حس کردم اصحاب صدا دارن میان بالا...دیگه قطعی شد که دعواست نه شوخی!به طبقه ما رسیدن...با دلهره درو باز کردم.صحنه عجیبی بود.عجیب و اکشن و دراماتیک!چیزی مثل فیلمهایی که مسعود کیمیایی میسازه!..همین که درو باز کردم 3مرد خشن و سیاهپوش بدون تعارف! وارد اتاق شدن...چون سیلابی منو  از سر راه برداشتن و سوالاتی با عصبانیت میپرسیدن در حالی که یقه اینجانب در دست آن جانبان بود و داشت پاره میشد و انگشت بنده از تعجب در دهان!سوالاتشون خیلی برام عجیب و غریب میومد...گیج شده بودم...میپرسیدن کی از پنجره داشت بهمون دید میزد؟چرا داشتی نگاه میکردی؟..واز این جور سوالا..منم که از همه جا بی خبر بودم فقط به پیر و پیغمبر قسم میخوردم که من اصلا تو اتاق نبودم و همین الآن رسیدم و قبلش داشتم اخبار میدیم....سوگندها افاقه نمیکرد ..عتاب و خطاب ها شدیدتر شد..یادمه که گردنم هم یه زخم کوچیک برداشت..که اگه شکایت میکردم شاید یکی دوتا شتر گیرم میومد!!...بچه های سویت که اولش ترسیده بودن شروع کردن به جدا کردن و بعدشم حمله به مهاجمین عزیز!در همین جا باید از رشادت های آقای فرقانی (دوره24)تقدیر کنم!........الحاصل آقا!بعد از فروکش کردن ماجرا یکی از دوستان 24ی شکایتی رو علیه مهاجمین تنظیم کرد و من هم بعنوان شاکی به همراه مهاجمین سوار بر ماشین پلیس به کلانتری رفتیم.تا اون موقع ماشین پلیسو انقد از نزدیک ندیده بودم!...مهاجمین که فهمیده بودن من بی تقصیرم تو راه ازم معذرت خواهی کردن..ولی نوشدارو بعد مرگ سهراب بی فایده ست..خلاصه بگم رفتیم کلانتری ..بچه ها هم دمشون گرم خیلی هاشون اومدن کلانتری...مهاجمین هم اون  شبو تو بازداشتگاه آب تگری! میل نمودن...فرداش رفتیم دادسرا..بعضی دوستان میگفتن نباید رضایت بدی..اگه این کارو بکونی آقای مقدس فکر میکنه نقطه ضعف داشتی که رضایت دادی...ولی من دلم واسه متهما سوخت...آخه با دیدن من انگار رییس بانک شهرشونو دیدن! بنا کردن به ماچ کردن!عذرخواهی می کردن و التماس دعا داشتن!..منم بعد از اینکه اثرات عملشونو  نسبت به خودم بهشون گفتم بی توجه به حواشی رضایت دادم...چون وقتی قضیه رو از دید اونا دیدم بهشون تا حدودی حق میدادم...اونا میگفتن  چند نفر از خوابگاه به حیاط خونمون سرک کشیدن.مثل اینکه خانوماشون  روسری سرشون نبود..واسه همین قاطی کردن..البته شک داشتن که از طبقه دوم بود یا سوم!...بعدش مشخص شد که اونا بعد مرگ پدرشون داشتن با هم بگو مگو میکردن..صداشون رفته بالاو بعضی دوستان احتمالا بخاطر کنجکاوی سرک کشیدن...بعد از 4سال ما هنوز نفهمیدیم اون کنجکاو کی بود؟اصلا واقعا کنجکاوی این کارو کرد؟اصلا  کنجکاو داریم؟!یا مهاجمین توهم زده بودن.!بعدش یه شایعاتی مطرح شد که بعدترش معلوم شد بی اساسه..البته باز هم نباید از صهیونیست های خبیث غافل شد!!شاید اونا دسیسه کرده بودن! من که فکر میکنم اونا دچار خطای دید شدن...با مثال هایی که تو جزوه کشف علمی جرم خوندیم بعید نیست ...برای خودم خیلی جالب بود."چون در بلخ گنه کرد آهنگری به شوشتر زدن گردن منو!"(منظورم همون زخم گردنمه).البته  اگه اخبارو تا آخر میدیدم اون بلاها سرم نمیومد!از اون شب نذر کردم که هر شب اخبار بیست وسی رو تا آخر ببینم حتی اگه آخرش گزارش سرزده رو پخش کنه!! اگه حدود ۳دقیقه دیرتر میومدم اتاق این قضایا برام پیش نمیومد..البته فکر کنم تقدیر بود.....

چند روز بعد ماجرا آقایون خرما بدست(بخاطر فوت پدرشون)به اتاقمون اومدنو رسما عذرخواهی کردن.منم بخشیدمشون....